![]() وقتی که خواب نیست ز رویا سخن مگو آنجا که آب نیست ز دریا سخن مگو . . .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آرشیو موضوعی
... و خدايي كه همين نزديكي ست
.... و عشق تنها عشق در محضر لسان الغیب کبوتر حرم زیر باران غزل در خلوت و تنهایی ... پیامهای دلنشین جستجو
پیوندها
فلسفه ..... زيستن
به یادگار من ای عکس جاودانی باش کلبه فرهنگی سخن دل همای سعادت فاطمیون صدای سکوت تو شعر نابی با ردیفی از تبسم... نادرترین غزل دیوار بی حصار ربط دار تنهایی های من آسمونی خسته باران کوهستان درد fبهترین شعر هایی که خوانده ام یک امشبی با من بمان ... :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
دریا بیا نصیحت حافظ نیوش کن وفاداری ز مجنون باید آموخت!
شنیدستم که مجنون جگر خون چو زد زین دارفانی خیمه بیرون دم آخر کشید از سینه فریاد زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد هواداران زمژگان خون فشاندند کفن کردند و در خاکش نهادند شب قبر از برای پرسش دین ملائک آمدند او را به بالین بکف هر یک عمود آتشینی که ربت کیست و دینت چه دینی ؟ چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز بجز لیلی نیامد از وی آواز بگفتا کیست ربت گفت لیلی که جانم در ره جانش طفیلی بگفتندش به دینت بود میلی ؟ بگفتا آری آری ، عشق لیلی بگفتندش بگو از قبله ی خویش بگفت ابروی آن یار وفا کیش بگفتند از کتاب خود بگو باز بگفتا نامه ی آن یار طناز بگفتندش رسولت کیست ناچار؟ بگفت آن کس که پیغام آرد از یار بگفتند از امام خویش می گوی بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی بگفتند از طریق اعتقادات بگو از عدل و توحید و معادات بگفتا هست در توحید ، این راز که لیلی را به خوبی نیست انباز بود عدل آنکه دارم جرم بسیار از آن هستم به هجرانش گرفتار بخنده آمدند آن دو فرشته عمود آتشین در کف گرفته ندا آمد که دست از وی بدارید به لیلی در بهشتش وا گذارید که او را نشئه ای از جانب ماست که من خود لیلی و او عاشق ماست شنیدم گفت مجنون دل افگار ملائک را سپس فرمود آن یار تو پنداری که من لیلی پرستم من آن لیلای لیلی می پرستم کسی را کو به جان ، عشق آتش افروخت وفاداری ز مجنون باید آموخت !
|+| نوشته شده توسط دریا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت
یرون مقامی و یسمعون کلامی ... یا علی ابن موسی الرضا
گذاشت دست به سینه ؛ سلام سوی حرم رسید تا فلکه آب و روبروی حرم لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد در آستانه دریا گرفت بوی حرم گذاشت صورت خود را به صورت یک در نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم در آن طرف پدری که خمیده با گریه گره زده پسرش را به آبروی حرم چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم در ازدحام توسل ز چشم من گم شد ضریح بود و هزاران دعای توی حرم شکست بین نماز زیارت آقا کسی و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم ******** شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم ******** گذاشت دست به سینه ، عقب عقب برگشت رسید تا فلکه آب و روبروی حرم ؟
|+| نوشته شده توسط دریا در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت
از این پس به جز او کسی را نداریم
دلم را سپردم به بنگاه دنيا و هی آگهی دادم اينجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی اين و آن سرسری آمد ورفت ولی هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود وکسی قفل قلب مرا وا نکرد يکی گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است يکی گفت: چه ديوارهايش سياه است! يکی گفت: چرا نور اينجا کم است و آن ديگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدايا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: *ببخشيد، ديگر برای شما جا نداريم* *از اين پس به جز او کسی را نداريم*
عرفان نظر آهاری
|+| نوشته شده توسط دریا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت
به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
خسته ام میفهمید؟!
سوزان یگانه |+| نوشته شده توسط دریا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت
قصه ی دوباره ی لیلی
ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصهات را تغيير نخواهد داد. ليلی! قصهات را عوض كن. ليلی اما میترسيد. ليلی به مردن عادت داشت. تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود. خدا گفت: ليلی عشق میورزد تا نميرد. دنيا ليلی زنده میخواهد... ليلی زندگیست. ليلی! زندگی كن. ليلی قصهات را دوباره بنويس. و لیلی . . . پایان
|+| نوشته شده توسط دریا در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت
|