تبليغاتX
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
دریا بیا نصیحت حافظ نیوش کن
وفاداری ز مجنون باید آموخت!

شنیدستم که مجنون جگر خون

چو زد زین دارفانی خیمه بیرون

دم آخر کشید از سینه فریاد

زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد

هواداران زمژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست و دینت چه دینی ؟

چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت گفت لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی ؟

بگفتا آری آری ، عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله ی خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه ی آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار؟

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید ، این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افگار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

کسی را کو به جان ، عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت !

 

|+| نوشته شده توسط دریا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت |

یرون مقامی و یسمعون کلامی ... یا علی ابن موسی الرضا

 

                                       گذاشت دست به سینه ؛ سلام سوی حرم

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده  با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

کسی و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

********

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

********

گذاشت دست به سینه ، عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم


؟

 

 

|+| نوشته شده توسط دریا در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت |

از این پس به جز او کسی را نداریم
 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنيا

و هی آگهی دادم اينجا و آنجا

و هر روز

برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی اين و آن

 سرسری آمد ورفت

ولی هيچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود وکسی

 قفل قلب مرا وا نکرد

يکی گفت:

 چرا اين اتاق پر از دود و آه است

يکی گفت:

چه ديوارهايش سياه است!

يکی گفت:

 چرا نور اينجا کم است

و آن ديگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش

 دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدايا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

*ببخشيد، ديگر برای شما جا نداريم*

*از اين پس به جز او کسی را نداريم*

 

عرفان نظر آهاری

 

 

|+| نوشته شده توسط دریا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت |

به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت

 

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!

 

 

سوزان یگانه

|+| نوشته شده توسط دریا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت |

قصه ی دوباره ی لیلی
 

 

 ليلی گريست و گفت: كاش اينگونه نبود.

خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه‌ات را تغيير نخواهد داد.

ليلی! قصه‌ات را عوض كن.

 ليلی اما می‌ترسيد.

ليلی به مردن عادت داشت.

 تاريخ به مردن ليلی خو كرده بود.

خدا گفت: ليلی عشق می‌ورزد تا نميرد.

 دنيا ليلی زنده می‌خواهد...

 ليلی زندگی‌ست.

 ليلی! زندگی كن.

ليلی قصه‌ات را دوباره بنويس.

و لیلی

.

.

.

پایان

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دریا در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت |